تبليغاتX
دو كلمه حرف حساب

زمزمه اي از دور دست مي آيد. گويا من و تو را به خود فرا مي خواند. چه مي گويد؟ چه سرودي است كه اين چنين سينه هوا را مي شكافد و به سوي ابديت  پرواز مي نمايد؟ اين زمزمه كدامين زمزمه سرا است كه نرم و آرام بر جان تشنه مان مي بارد و  سرود سبز رويش را سر مي دهد؟

 كم كم زمزمه نزديك مي آيد و بر جان خسته مان مي نشيند و گرد و غبار سفر خويش را مي زدايد.  انگار اين سروش سالهاست كه با من و تو آشناست و هر دو مان را فرا مي خواند به عشق و ايمان و مستي.

بانگ نجات از بيداد و رهايي از ستم ، بانگ خروشيدن بر ناپاكي و اميد  رسيدن به تمام خوبي ها، زمزمه زدودن اشك غربت و بي مهري از دامان يتيمان و پر نمودن سفره تمامي مستمندان. فريادي براي استمداد از براي ساختن انجا كه شايد دنيايش بناميم. همانجا كه من و تو، هر چه خواستيم كرديم.  و نه هر چه بايد مي كرديم.

بايد ياري بگيريم براي پاك كردن سينه گرفته از غبار كناه اين دنيا. يافت مي شود آيا مرهمي بر دل دردمند ضعيفان؟ آنگاه كه جز تحمل ستم و بيداد ظالمان گريزي بر تن نحيف خويش نمي يابند. انوقت كه از درون جانشان فرياد بر مي آوردند و از آن يگانه دادار هميشه بيدار ياري مي جويند و دل خويش را به وعده راستينش آرام مي نمايند.

آري ما منتظريم بر عبور زمان از كذر تاريخ و رسيدن به آن لحظه موعود. مي شود باشيم و ببينيم كه زمزمه سراي آن سروش مي آيد و پايان مي دهد اين همه بيداد را؟ لختي صبر شايد لازم آيد براي درك اين افق بلند انتظار، براي رسيدن به آن معنا كه ما هستيم و خواهيم بود تاجاودانه تاريخ و تا ابد هر چند استخوان هايمان گرفتار خاك گردند.

مهدي جان

زمزمه سراي تمامي زمزمه ها، بيا و براي هميشه پايان ده ستم و بيداد و نيستي را. براي هميشه پايان ده ننگ ظلم بر مظلومان را و بچشان بر زبانمان مزه پاكي و راستي را.

مهدي جان

من آماده ام تا در ركاب تو باشم و براي تو فرياد برآورم و با ياريت بيداد را از ريشه بخشكانم. من آرزو مي كنم كه بمانم با اين جان خسته و مملو از عشق به وجودت تا بتوانم دل دردمندم را درمان نمايم.

مهدي جان

بپذيرم كه براي آمدنت سالهاست كه لحظه شماري مي كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:27  توسط سعيد 61  | 

بنام يگانه خالق شقايق ها

 

چه ظالمانه تنها شدم........

چه ظالمانه آمدند،شكستندو رفتند........

چه ظالمانه تنها شدم........

غربت بزرگترين درده ولي طرد شدن از اونم بدتره........

دلتنگم و فرصتي نيست براي دلتنگي........ دلتنگم و آسمان بغض مرا نمي فهمد........

دلتنگم و هيچكس درد مرا نميداند دلتنگم ........ دلتنگم و .... هيچ.....

شب سردی است و من افسرده .

راه دوری است و پایی خسته .

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدمها .

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی .

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است .

هر دم این بانگ برآرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی نمناک است .

                                               يه آرزو دارم.......

                                       يه آرزوي خيلي خيلي كوچك .......

                      كاش دلهايمان آنقدر بزرگ بود كه مي توانستيم ببخشبم !!!

                        گذشته و كارهايي كه نبايد مي شدند ، اما اتفاق افتادند .

         اي كاش مي توانستيم ، آينده زيبايمان را به خاطر گذشته ي تلخمان از بين نبريم.

                     اي كاش دلهايمان آنقدر بزرگ بود و چشمهايمان آنقدر بينا كه:

                  مي توانستيم خوبي ها و عشق را بشناسيم و بيهوده دلي را نشكنيم .

                      ولي اين آرزو چرا هميشه در حد يك حرف باقي مي مونه ؟

                                                  چرا؟! چرا؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 13:53  توسط سعيد 61  | 

بنام يگانه آرام بخش دلها

وقتی که دلت گرفت ، وقتی که دلتنگ شدی ، وقتی ديدی هيچ کس نيست که باورت کنه ، وقتی فهميدی که کسی نيست که به حرفات و درد دلات گوش کنه .......
برو کنار پنجره ، پنجره رو باز کن ، يه نگاه به آسمون بنداز ، فرقی نداره صبح باشه يا شب ، آفتابی باشه يا ابری ! فقط بهش نگاه کن .......
ناخودآگاه احساس آرامش وجودت رو تسخير می کنه ....... روحت به پرواز در مياد ، ميری تا اون بالا بالا ها ، تو اوج ابرا ، کنار مهربونی که هرچقدر هم پيشش بمونی ، راضی نميشی ازش دل بکنی .......
يه لحظه چشماتو ببند ....... آروم هوای تازه رو تو ريه هات وارد کن ....... بذار احساس کنی که دفعه اولته که داری اونقدر خوب نفس می کشی ....... !
وقتی آروم شدی و فهميدی که اونقدر تنها نيستی ; چون يکی هست که هميشه با توست .......
اگر اشکات جاری شد بی خيال ....... بذار بباين ....... اون موقع است که به آرامش واقعی رسيدی و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقيه مسيرتو ادامه بدی ......
وقتی پنجره رو ميبندی ، انگار برگشتی سر جای اولت !!! اما اين بار با اميد و توکل بيشتر .......
سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی ، بلکه هميشه ، حتی اگه يه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشماتو با آسمون قطع نکنی....... و فراموش نکنی که اون هميشه چشمات و صداتو دوست داره ....... پس صداش کن.
من هم صداش می کنم و ميگم که خدايا ، درهمه روزهای زندگيمان همواره شنونده صدايمان و بيننده چشمان بارانيمان باش و ياريمان کن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:50  توسط سعيد 61  | 

به نام او كه در تاريكي فريادش زدم و درتنهايي عبادتش .

امروز، امروز است.

به امروز نظر کن زیرا که سرشار از زندگی است .

درمسیر کوتاهش حقایق بسیاری  نهفته است.

واقعیاتی همچون هستی تو . لذت رویش و نمو. شکوه .عمل . پرتو زیبایی....

 دیروز خوابی بیش نبود و فردا خیالی بیش نیست .اما امروز زندگی در جریان است .دیروز واقعیتی شادی آفرین بوده و فردا ها سرشار از تصورات و رویاهای پر امیدند . پس امروز را غنیمت شمار...!!!!!!!!!

امروز، امروز است.
امروز صبح اگر از خواب بيدار شدی و ديدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ، ناراحت نشو ، حتما دارند با تو بازی مي کنند ، پس با آنها بازی کن.
 امروز , امروز است.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی اتفاق خاصي در جهان نخواهد افتاد ، پس بخند و عاشق باش.
امروز هر چه قدر دل ها را شاد کنی ، به جايي بر نمي خورد ، پس شادی بخش باش.
امروز هر چه قدر نفس بکشی ، جهان با مشکل کمبود اکسيژن رو به رو نمی شود ، پس از اعماق وجودت نفس بکش.
امروز ، امروز است.
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزو هايت خشک نمی شود ، پس آرزو کن.
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شود ، پس صدايش کن.
او منتظر توست.
او منتظر آرزو هايت ، خنده هايت ، گريه هايت ، آفرين گفتن هايت ، دل شاد کردن هايت ، نفس کشيدن هايت ، ستاره شمردن هايت و منتظر عاشق بودن هايت است.
آری او منتظر توست ، منتظر من است ، منتظر ماست .
زيرا امروز ، امروز است ، امروز ، جاودانه است و امروز زيباترين روز دنیاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:41  توسط سعيد 61  | 

به نام او كه اگر حكم كند همه محكوميم

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران             كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

هر كاو شراب فرقت روزي چشيده باشد        داند كه سخت باشد قطع اميدواران

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم               تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

 

باز دست روزگار ، برگ برگ تقويم ايام را ورق مي زند ، گويي به دنبال صفحه اي مي گردد كه با خط درشت و قرمز زير آن نوشته شده باشد

روز سرنوشت ، روز وداع ، روز ......

كم كم اين قافله سرگردان سرنوشت ما نيز ، به مقصد نزديك مي گردد . قافله اي كه چند ماهي است سرگردان و از همه جا رانده به دنبال يك سر پناه از اين سو به آن سو آواره گرديده و در هر كجا ، ز هر كسي نشاني مامني را گرفته ولي افسوس و صد افسوس كه همگي يا سراب بودند و يا اينكه تندبادهاي ويرانگر صحراي سرنوشت چيزي جز ويرانه اي از آن به جا نگذاشته بودند .

چه مي توان كرد ؟ شايد تقدير اين بود ، شايد اين قافله سالار سرنوشت از همان ابتداي راه ، مقصد خود را انتخاب كرده بود و در تمام مسير همه ما را به بازي گرفته بود .

ولي چه خوب و چه بد اين سفر با تمام مهرباني ها، نا مهرباني ها ، سختي ها ، ناراحتي ها و .....  به پايان خود نزديك مي شود .

از دور سوسوهاي چراغ هاي شهر مقصد را مي بينم . نمي دانم كجاست ؟ شايد اصلا نا كجا آباد باشد ، نمي دانم چه در انتظارم است ، نمي دانم .

تنها كاري كه مي توانستم بكنم اين بود كه به قافله سالار سرنوشت اعتماد كنم و خود را به دست وي سپارم .

سفرنامه ام رو به پايان است ، خط هاي آخر آن را مي نويسم . با دستي لرزان ،  با بغضي در گلو مانده . نمي دانم اين خط هاي آخري را چگونه بنويسم ؟ با چه رنگي ؟ مشكي يا سفيد ؟ ولي هرچه هست مي نويسم .

حالا كه به آخر اين سفرنامه رسيده ام ، آن را ورق خواهم زد . از همان صفحه اول ، از همان روز اول آشنايي و همسفري .

خط اول را با نام خدا شروع كرده بودم و با دلي سرشار از اميد و با قلبي سرشار از محبت . با همسفراني خوب كه هرگز فراموششان نمي كنم ، با همسفراني كه همگي مانند خواهر برادرهايم بوده اند.

آه خداي من ! چه روزهايي بود ، شايد روزي كه قلم را در دست گرفتم و سر آن را با صفحه سفر نامه آشنا نمودم ، فكر نمي كردم كه اين سفر با سفرهاي پيشين متفاوت باشد . ولي حالا كه آن را ورق مي زنم مي بينم كه سخت در اشتباه بوده ام .

آه همسفران ! چيزي به مقصد نمانده است و من هنوز در درياي افكار گذشته دست و پا مي زنم . جملات آخر باقي است . نمي دانم كه چه بنويسم كه در خور چنين سفر نامه اي باشد .

آه دلم ! كمكم كن ، مي دانم كه تو سرچشمه احساسات مني .

آه مغزم ! كمكم كن تا هر آنچه دل مي گويد بدون سانسور بر صفحه كاغذ منتقل كنم .

آه اي دست ! تو در اين لحظات آخري نلرز . بگذار تا اين چند جمله هم بنويسم .

و اي چشم ، خيس مشو و بگذار هر آنچه كه مي نويسم ، ببينم .

اي همسفران وقت جداييست . در اين سفر خيلي چيزها از شما ياد گرفتم ، درس هايي در اين مدت كوتاه گرفتم كه شايد بايد طي ساليان دور آنها را فرا مي گرفتم . هرچند كه طول سفر كوتاه بود ولي حقيقت آن ژرف .هرگز فراموشتان نخواهم كرد تا زنده هستم .

خداحافظي برايم سخت است از گذشته دور تا امروز، نمي توانم از شما دل بكنم ولي چاره چيست ؟ هرچه باشد خدمت ( مقدس !!!!!!؟؟؟؟؟؟) سربازي هست و گريزي از آن نيست .

اميدوارم در سفرهاي ديگر با شما همسفر باشم و باز همچون گذشته همديگر را براي رسيدن به مقصد ياري نماييم . مطمئن باشيد كه نوشتن سفرنامه را كنار نخواهم گذاشت و همچنان مي نويسم چون به اين امر اعتقاد دارم . پس در اين مدتي كه شما را نمي بينم به سفر نامه ام سر بزنيد و اين همسفر نا چيز را كه در گوشه غربت چشم اميدي به اين سفر نامه بسته است را خوشحال نماييد .

و در آخر مي ترسم .......

مي ترسم كه مصداق اين ضرب المثل شوم كه :

از دل برود هر آنكه از ديده برفت     

 ولي به خود اميدواري مي دهم كه ......

چه خوش روزي بود روز جدايي        اگر با وي نباشد بي وفايي

اگرچه تلخ باشد فرقت يار                 در او شيرين بود اميد ديدار

خوش است اندوه تنهايي كشيدن          اگر باشد اميد باز ديدن

چه باشد گر خورم صد سال تيمار        چو بينم دوست را يك روز ديدار

اگر يك روز با دلبر خوري نوش        كني تيمارصدساله فراموش

و به عنوان جمله آخر :

خيلي سعي كردم چيزي بنويسم كه در خورتان باشد ولي نتوانستم با محكمي ازتون خداحافظي كنم .

فقط اينكه حلالم كنيد . اگر خوبي ، بدي بوده  به بزرگي خودتان بر اين بنده حقير ببخشاييد . دعايم كنيد كه سخت محتاج دعايم .

                                           تا سلامي ديگر بدرود      يا حق ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:8  توسط سعيد 61  | 

بنام او كه از ما به ما نزديكتر است

 

لوئيز , زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم و .......

وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد .......   به نرمی گفت : "شوهرش بيمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند."
جان لانگ هاوس , صاحب مغازه با بی اعتنايی محلش نگذاشت و با حالت بدی می خواست او را بيرون کند.
زن نيازمند در حالی که اصرار می کرد گفت : "آقا شما را به خدا به محض اينکه بتوانم پولتان را می آورم ."
جان گفت نسيه نمی دهد.
مشتری ديگری که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنيد , به مغازه دار گفت : "ببين خانم چه می خواهد ،  خريد اين خانم با من ."
خواربار فروش با اکراه گفت : "لازم نيست خودم می دهم ليست خريدت کو ؟"
لوئيز گفت : "اينجاست ."
لیستت را بگذار روی ترازو , به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد , از کیفش تکه کاغذی درآورد ....... و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت .
خواربار فروش باورش نشد ....... مشتری از سر رضایت خندید .......
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد , کفه ترازو برابر نشد , آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند .
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است ....... !!!
کاغذ لیست خرید نبود , دعای زن بود که نوشته بود *ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.*
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد .
لوئیز خداحافظی کرد و رفت .
فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .......
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد .......

                                                                                  

                                                                               التماس دعا

                                                                (بر گرفته از کتاب لبخند خدا )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:9  توسط سعيد 61  | 

بنام يگانه اميدم در زندگي

 

زندگی چه ساده است .......

باز شدن اولين غنچه اطلسی ، بهانه ای است برای زندگی کردن و اميديست برای پا بر جا نهادن .......
می توانيم خود را به شبنمی دل خوش سازيم ....... و کبوتران کوچک را به زيبايی بستاييم .

مي توانيم زنده باشيم ، نفس بکشيم ، بدون اينکه از بيرحمی زمانه خم به ابرو بياوريم ....

می توانيم صادق باشيم ; با خود ،با آسمان ، با برگ برگ گلهای سوسن وبا قطره قطره ی خونی که در رگهايمان جاريست .......

مي توانيم ساده باشيم ; همچون لانه کبوتران .......

و می توانیم سبک باشیم ;همچون قاصدکی که رقصان و آوازخوان خود را به دست تک نسیم بهاری سپرده است .......

آری می توانیم باشیم و زندگی کنیم .......
بی آنکه دلی را بشکنیم و غروری را لگد مال کنیم .......

پس پيش به سوي زندگي .......

خدايا تو نيز من و ديگران را تنها مگذار ....... آمين

 

 

                                                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:18  توسط سعيد 61  | 

بنام يگانه تغيير دهنده فصل ها

باز داره مي آد ، مثل سال هاي قبل ، صداي پاشا مي شه بشنوي ،ميتوني احسا سش كني ،

 شكوفه ها روي شاخسارها اومدنش را نويد مي دند ، چلچله ها به پيشوازش مي رند ،هوا

 براي خوشامد گويي بهش خودش را تلطيف مي كنه ،همه خونه تكوني مي كنند و به

استقبا لش مي رند .

آره بهار را مي گم ،عيد و نوروز را، دوباره به همين زودي يكسال گذشت و بهار با تمام زيبايي هاش از راه ميرسه .

زمستون ديگه مي فهمه جايي براي موندن نداره و اسباب اثاثيه هاشو جمع ميكنه و همه

چيزدوباره تازه ميشه .

اين تازه شدن طبيعت و اين عيد سعيد باستاني ، اين ايراني ترين عيد ايرانيان را به شما

 تبريك مي گم.

اميدوارم در سال جديد نيز چون گذشته در طراوت حضور بهاريتان ،غرق باور شكفتن

 شوم .

با آرزوي سلامتي و بهروزي روز افزون شما عزيزان از درگاه ايزد متعال در اين سال

جديد .

                                                                     

                                                    هر روزتان نوروز   نوروزتان پيروز

 

                     

 

   

روز اربعين بود يا  عيد قربان حسين ؟   

                                            صبح نوروز است يا شام غريبان حسين‌؟

بلبل اندر باغ نالان است و قمري در چمن

                                             خشك از بار حوادث گشته بستان حسين

جاي باران خون ببار اي آسمان در اين بهار

                                              خون دل مي بارد از چشم يتيمان حسين

 

                  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 21:48  توسط سعيد 61  | 

بنام اونکه عشق را در دلها قرار داد

باز شب شد . همه جا تاريك تاريك ، ساكت ساكت ، نمي دونم چرا شب را اينقدر دوست دارم ؟ خوابم نمي بره ، پا مي شم و چندتا متنا مي خونم تا شايد خوابم ببره .

چه جالب ! همشون درباره عشق نوشتند و جالبتر اينكه براي رسوندن مفهوم عشق از واژه هاي يكساني استفاده كردند مانند دوست دارم ، عاشقتم ، اگر بري مي ميرم و ........

باز در افكار خويش غرق مي شم ، راستي عشق يعني همين ها ؟ يعني مفهوم ديگري را براي عشق نمي توان متصور شد ؟

و باز در كوچه پس كوچه هاي ذهنم به دنبال مفهوم عشق به راه مي افتم و به سر هر كوچه اي كه مي رسم آدرس آنرا مي پرسم .

تصميم مي گيرم ، قلمم را برمي دارم و مي نويسم .

 

چه آرامش زيبايي در خود پنهان كرده اي،اي شب

و من باور كردم

با اينكه سياهي

سياهي شب ، آرامشت را دوست دارم

دلتنگيت را

و با حرمت اشكهاي عاشقان چه بي بهانه بازي مي كني

و چه زيبا دلتنگ مي كني

و چه زيبا عاشق

چه پاك و مقدس عشق را نشان مي دهي

پس چرا اين همه سياهي ؟

نمي فهمم

روز روشن با سفيدي و زلاليش به تو حسودي كرد

نفهميد كه سياهي شب،عشق را

اينگونه در خود دارد

و عشق ... گرسنه اي را سير كردن

و عشق ... كاش همه مردم سير مي خوابيدند

و عشق ... كارگر زحمتكش عرق بر جبين نشسته

خدا قوت،ايشالله تنت سالم و خونه ات پر رونق

دستانت پر نيرو

و شايد فهميد

و عشق ... برهنه اي را پوشاندن

و عشق ... دستي را گرفتن

و عشق ... بوسه زدن بر دستان پينه بسته روستايي

و عشق ... نقاشي هاي كودكي براي پدر و مادر

و عشق ... كاش كودك فقير تو خيابون، شب عيد كفش نو بپوشه

و عشق ... حتي آب دادن به گلهاي باغچه

و عشق ... نون دادن به گنجشك ها در روزهاي سرد زمستون

و عشق ... پدر خسته نباشي

و عشق ... مادر دوستت دارم و هرگز زحماتت را فراموش نمي كنم

و عشق ... سر زدن به پدر بزرگ و مادر بزرگ

و عشق ... وقتي دستشان را بوسيدم و شاخه گلي تقديمشان كردم

و عشق ... گذشت و فداكاري

و عشق ... از خود گذشتن و در ديگري محو شدن

و عشق ... دوستت دارم

و عشق ... نمي توانم بي تو زندگي كنم

و عشق ... يك شاخه گل رز

و عشق ... از همه جيز گذشتن به خاطر هدف

و عشق ... حسين (ع)

و عشق ... يا قمر بني هاشم

و عشق ... لب تشنه بر لب شط جان دادن

و عشق ... خدا را شكر

و عشق ... دو ركعت نماز

و عشق حقيقي خداوند

پس خدايا كمكم كن كه براي هميشه عاشق بمانم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:12  توسط سعيد 61  | 

به نام او كه هرچه داريم همه از اوست .

نمي دونم ........

نمي دونم چگونه حال خود را بيان كنم بي آنكه در دل كسي ذره اي آزردگي نسبت به خود

 به وجود آورم .

نمي دونم چگونه قفل سكوت را از لبانم باز كنم بي آنكه سوءتفاهمي نسبت به حرف دلم در ديگران به وجود آيد .

نمي دونم چگونه با خود خلوت كنم بي آنكه كسي چشمانم را نظاره گر باشد .

و نمي دونم چگونه به عمق دل سفر كنم و راهي راههاي پرپيچ و خم آن شوم بي آنكه در

اين سفر كسي را مد نظر قرار بدم .

و باز خسته ام ........

خسته ي خسته ، خسته تر از هميشه ، از دست اين زمونه بي وفا ، از دست اين دنيا ، از دست اين آدما و بعضي از كارهاشون .

آه خدايا ، چقدر نيرنگ ، چقدر دروغ ، چقدر ظلم ، چقدر بي عدالتي ، چقدر چاپلوسي و چقدر .......

به خدا خسته شدم ،

 تا كي مي تونم ببينم كه جلوي روم يه جور هستند و پشت سرم يه جور ديگه ؟

تا كي مي تونم بشنوم كه جلوي روم يه چيز مي گن و پشت سرم يه چيز ديگه ؟

تا كي مي تونم ببينم كه ازم پله ساختند و خودشون رفتند بالا ، همون كساني كه برام

مي مردند  ؟

تا كي بتونم ببينم و خودما به كوري بزنم ؟

تا كي بتونم بشنوم و خودما به كري بزنم ؟

تا كي بتونم احساس كنم ولي يه جورهايي سر خودما كلاه بذارم كه نه بابا اين خبرها هم نيست .

آخه  تا كي ؟

خدا جونم .......

خودت گفتي كه صبور باشم ، بي اعتنايي كنم ، ببخشم ولي ......

 ولي آخه چقدر ؟ تا كي ؟ مگه آدم چقدر عمر مي كنه ؟ مگه اين دل چقدر جا داره ؟

نمي دونم ، نمي دونم چي بگم ، فقط يه چيز را ميدونم و اينم اينكه خسته ام . كمكم كن

 

دلا! تا كي در اين زندان ، فريب اين و آن بيني ؟

                                                 يكي زين چاهِ ظلماني برون شو تا جهان بيني

و كاش ......

كاش اينها همه يه خواب بود ، يه خواب بد كه صبح كه بيدار مي شدي مي ديدي همش

 تموم شده .

كاش پنجره اي بود كه وقتي اونا باز مي كردي رو به دنيايي باز مي شد كه ديگه توش

 از اين خبرها نبود .

كاش آخر اين جاده اي كه مي رفتيم ، پشت اون كوهها شهري بود كه ديگه توش از

اين خبرها نبود .

و مي خوام برم ........

ولي به كجا نمي دونم ، فقط اينا مي دونم مي خوام به جايي برم كه ديگه توش اين خبرها نباشه .

جايي كه همه همديگه را دوست داشته باشند.

جايي كه كينه و نفرتي نباشه .

جايي كه دل زخم خورده اي نباشه .

جايي كه بهانه اي براي ناراحت كردن كسي نباشه .

جايي كه حق كسي پايمال نشه و جايي كه ...........

خدايا ........

خودتم مي دوني تو دلم چه خبره ، فقط خودت مي دوني و خودت ، پس

 كمكم كن تا بتونم با اين وضع كنار بيام .

كمكم كن كه كينه كسي را به دل نگيرم .

كمكم كن كه همه را دوست داشته باشم .

خدايا كمكم كن

 

خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم           راحت جان طلبم وز پي جانان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت              رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم

 

                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:12  توسط سعيد 61  |